یادم آید روزگاری صحبت از رفتن نبود

 
حرف ها از جنس هجر و بی وفا گشتن نبود
 

بر دل آیینه وارم نقش عشقت چون فتاد
 

حق دل ای نازنین اینگونه بشکستن نبود
 
 
دل که در مرصاد عشقت همچو مرغی شد اسیر
 

هرگزش اندیشه آزادی و رستن نبود
 

آخر هر عشق گر اینگونه پر درد است و تلخ
 

کاش کز روز ازل این عشق و دل بستن نبود
 

این دل بیچاره ام جز عاشقی جرمی نداشت
 

لیک تاوان خطایش از تو بگسستن نبود
 

گر غم عشق تو را ((منصور)) در سینه نداشت
 

این همه شعر و غزل شایسته ی گفتن نبود


منصور مصطفائی فر