دقیقه ها ی با را نی

خدایا

       کمکم کن

کمکم کن تابتوانم فراموش کنم تا آرام بگیرم

غرق شده ام در ظلمات کمک کن شنا کنم در نور.

بهار پایان خستگی زمین است پایان دل پژمردگی و فرسودگی

خدایا بهار دلبستن به رویشی دوباره است زندگی ای دوباره در آغوش گشوده آسمان

خدایا تو را به این دقیقه های بارانی مرا بهاری کن سبز کن 

خدایا دلم  دلم را دریاب

مهربانا  پروردگارا

خسته ام و شانه های پژمر ده ی من طاقت این همه زنجیر ندارد   زنجیر تعلقی که گذشته و

پیش روی من است

باز گشتی دوار به هر آنچه گریزانی می طلبید از خویش

خدایا چرا نمی توانم فراموش کنم ؟

چرا اکنون که به جزیره تنهایی ام تبعید شده ام هنوز هیاهو ی دیرین آزارم می دهد؟

 

خدایا اینجا که تنهایم نه هم صدایی است و نه هم نفسی پس چرا بازگشت از خویش اینهمه مرا

دچار اندوه می کند دچار ترس .

اینجا همه با تو رفیقند و نگاه های غریبه ها با تو آشنا اما برای من متروک است و بی نشان و انگار

خالی از سکنه خدایا اگر تو نبودی چه بر سر من می آمد؟

ای همیشه ی قدیمی من !

تو را هیچ گاه از یاد نبردم اگرچه ذکر نام مقدست را دچار غفلت شدم

اما این بهار که انگار اولین بهار زندگی من است تولدی دوباره در مامنی دور افتاده  کاش پیله ای

پوسیده نباشد خانه ی ابدی پروانه ای ناتوان در پر گشودن و ... و پر و ا ز کردن.

نه نمی خواهم که پروانه ای بی پر باشم و این جزیره شفیره ای خالی که بند بندش طناب دار باشد

روح بیچاره ام را.

بو ی بهار رسیده است مثل بوی یوسف از پیراهن باد و مثل نگاه دوباره ی یعقوب چشم به راه.

خدایا درین بهار دستان التماس مرا بگیر و روح زخمی ام را لمحه ای و لحظه ای در ذهن پاک

خود به خاطر بیاور.

لحظه دلپذیر تحویل سال مرا فرامو ش مکن.